به زمان خواب های ناگهانی خوش !
به آن زمانی که میگفتند برای دریایی شدن حتی یک کاسه آب کافی است !
در این دیر زمان گذر کرده از ایام، رویاهای ملسی دیدم ! عجیب واقعی !! انگاری که در این گذر ایام ، چیزی که هرگز عوض نمیشود همین رویاست !
چه رویای شیرینی بود ! باور بودن کسی غیر از خودت ولی مثل خودت !!
جمله ای که گفتم مثل باقی جملاتم چقدر پر بود از هوای بی کسی !! و چه خالی بود از ترنم بودن کسی !!!
چه صاف و ساده گذشتم از تمام بودن ها !!
چه آبی گذشتم از تمام سرخی های دیگرانم !!
و چه سیاه بود آخر آنهمه سفیدی !
انگاری که یکباره از برزخی بیرون افتاده باشم ...
انگاری که تمام نبودنم به یک باره به بودن محکوم شده است ...
تکرار نام بی چراغت همیشه شمعی بود برای این روزگار گرگ و میشم ...
بودن یا نبودن ؟ همیشه مسئله این بوده ! اما چرا هیچکس حتی یکبار نپرسید چگونه بودن یا چگونه نبودن ؟؟
بودن آیا به هر قیمتی ؟؟! نبودن ولی بی قیمت ؟!! مفت ؟؟!!
به نرخ روز شاید !!!!!!!
رویای بی چراغ من ! تکرار بودن های بی امانت ، نبودن های بی دریغت را پر رنگ تر میکند همواره ! ولی چه سود ؟
چه سود از هجوم پر گرد ثانیه های بی کسی ؟
چه سود از نگاه های پر معنی آینه که میگویدم مثل همیشه که کسی جز من اینجا نیست !!!
چه سود از این نور پررنگی که برای پنهان کردن سیاهی های زیر چشمهایم از میان آنهمه روشنایی به هوای یک چیز دزدیده بودم !!
به هوای نفسهایت که به شماره می افتاد موقع دیدن آن سیاهی ها ...
به هوای نگاه هایت که سوز دلم را به آسمان میکشاند ...
به هوای شانه هایت که آن روز میلرزیدند از پشیمانیه همیشه بی فایده !!
قیصر امین پور با صدای خود در گوشم زمزمه میکند اکنون این لحظه که :
وقتی تو نیستی
نه هست های ما چونان که بایدند، نه باید ها !!
مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض میخورم ..
عمریست لبخند های لاغر خود را در دل ذخیره میکنم
باشد برای روز مبادا !
اما در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست !
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز ، روزی شبیه فردا ! روزی درست مثل همین روزهای ماست !!
اما کسی چه میداند ! شاید امروز نیز ، روز مبادا باشد !
وقتی تو نیستی ، نه هست های ما چونان که بایدند ، نه باید ها !!
هر روز بی تو روز مباداست !
میخواستم بسیار شکوه کنم و بی دریغ لابه هایم را به رخ همه بکشم !
ولی چه فایده که این غمگساری های بی امانم ، فقط به درد یک چیز میخورد :
خنده های پنهانی دیگران !!!
و من که مدتهاست تنها تلخک این دربار عظیمم ، خنداندن های این چنینی را بر نمیتابم دگر !
چرا که مدتهاست که پی یک جرعه نگاه، تمام نگاه ها را دور کردم از این چهار دیوار بی سایه ... بی نور ... بی غزل ... بی برف و قافیه ...
و امروزها مدام زیر لب با خود میخوانم :
میون یه دشت لخت
زیر خورشید کویر
مونده یه مرداب پیر
توی دست خاک اسیر
منم اون مرداب پیر
از همه دنیا جدا
داغ خورشید رو تنم
زنجیر زمین به پام ...
من همونم که یه روز ...... میخواستم دریا بشم ..... میخواستم بزرگ ترین دریای دنیا بشم ...... آرزو داشتم برم تا به دریا برسم شب رو آتیش بزنم تا به فردا برسم ..... !
....
حالا یه مرداب شدم
یه اسیر نیمه جون
یه طرف میرم تو خاک
یه طرف به آسمون .....
و هزاران هزار بیشمار دیگر از این دست ...
